امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

مسافری از بهشت

...

امروز 17روز از اومدن امیرعلی عزیزم می گذره.پسرکم من و بابایی عاشقتیم و هر لحظه خدا رو شکر می کنیم که گلی مثل تو رو بهمون هدیه داده.عزیز دل مامان فکر کنم شما حسابی شیطون و بازیگوشی...وقتی داری شیر می خوری بازیگوشی می کنی و گاهی اطرافتو نگاه می کنی.به صدا هم خیلی حساسی،با هر صدایی واکنش نشون می دی و به سمت صدا برمی گردی. وقتی هم نیاز به تعویض پوشک داری خیلی بی تابی می کنی و دوست داری زود پوشکت عوض بشه. وقتی هم گرسنه باشی خیلی بی تابی می کنی و زود باید شیر بخوری،بین خودمون باشه ولی پسرک شکمویی هستی. خلاصه که همه جوره دل ما رو بردی و من و بابایی با تمام وجود و عاشقانه در خدمت شما هستیم تا همه نیازهای شما رو برآورده کنیم. دیروز(جمعه 12/7) برای ...
13 مهر 1392

...

یکشنبه 31/6/92 پسرکم با مادرجون و باباییش رفتن آزمایشگاه و آزمایش غربالگریش رو انجام دادن.از پاشنه پای پسرکم خون گرفته بودن، که تا چند روز پاشنه پاش کبود بود. مامان قربونت بره عزیز دلم که پات کبود شده... سه شنبه 2/7/92 هم ناف امیرعلی عزیزم افتاد و پسرکم راحت شد. ...
10 مهر 1392

تزیینات نمدی

عزیزکم مامانی چند نمونه کار دستی با نمد برات درست کرده که حتما عکس هاش رو برات می ذارم. تک تک اینها رو با عشق برات درست کردم و سعی کردم تا جایی که تونستم دقیق و تمیز دربیاد. من این کارها رو با الهام گرفتن از هنر یکی از دوستای عزیز نی نی سایتی درست کردم، از خودشون هم نمد خریدم. دو تا تکه دوزی برای پرده اتاقت هم بهشون سفارش دادم که خیلی خوب بود. این تکه دوزی های پرده هنر دوست عزیز نی نی سایته(عافیه جون) این هم بعد از نصب رو ی پرده، دوختن پرده به عهده مامان عزیزم بوده.   اینها رو هم خودم برای گل پسرم درست کردم... ...
7 مهر 1392

سیسمونی مسافر کوچولو

عزیزدل مامان و بابا بالاخره اتاقت تکمیل شد.تو این مدت مادرجون،پدرجون،بابایی و من همه تلاشمون رو کردیم که مقدمات اومدنت رو فراهم کنیم.سعی کردم وسایلی رو برات بخرم که به نظرم لازم بوده، بعضی از وسایل رو هم بعدا با خودت می خریم. گل پسرم امیدوارم هرجه زودتر صحیح و سالم به دنیا بیای و لذت وسایلت رو ببری، وسایلی که تک تکشون رو با عشق برات خریدیم.   ...
6 مهر 1392

شایلی دوست کوچولوی امیرعلی

پنج شنبه ١٧/٥/٩٢ ساعت حدود ١٠:٥ شب بود که دوستم بهم اس ام اس داد که من دارم میرم اتاق عمل برام دعا کن. تعجب کردم آخه زمان زایمانش دوشنبه هفته آینده بود... براش دعا کردم و از خدا خواستم یه نی نی سالم و صالح بهش بده و زایمان راحتی داشته باشه... آمین. منم دوست داشتم زودتر گل پسر نازمو در آغوش بگیرم و همه عشقمو نثارش کنم... امیر علی عزیزم مامانی برای دیدنت لحظه شماری می کنه، البته بابایی هم همین طورولی خوب خیلی روش نمی شه اینجور احساساتش رو ابراز کنه ولی می دونم تو دلش چه خبره...عاشق گل پسرشه و همه تلاششو برای خوشبخت کردنش می کنه. این هم عکس شایلی کوچولوی خوشگل     ...
19 شهريور 1392

وقت ملاقات دکتر

امروز شنبه 16/6/92 وقت دکتر داشتم.اینبار مادرجون هم همراهمون اومد،آخه می خواست دکترمون رو ببینه.خدارو شکر نتایج آزمایش و سونو خوب بود و هیچ مشکلی وجود نداشت.خدا رو شکر رشد شما هم خوب بود.از خانم دکتر خواستم اگر بشه شما رو شهریور به دنیا بیارم که مجبور نباشی فقط برای دو هفته، یک سال دیرتر بری مدرسه! خانم دکتر هم گفت اگر شرایط من و شما خوب باشه احتمال داره که بتونم زودتر شما رو به دنیا بیارم.30شهریور مجددا وقت دارم که تاریخ زایمانم قطعی می شه. پسرکم خیلی خوب میشه اگه زودتر بیای پیشمون،بی صبرانه انتظارتو می کشیم.خدایا خودت مراقب پسرکم باش...
19 شهريور 1392

اولین عکس های سه نفره ما

امروز چهارشنبه 6/6/92 ساعت 10صبح وقت آتلیه داشتیم. حدود 2ساعت کارمون طول کشید و من هم قدری خسته شده بودم، اما خوب نتیجه کار رضایت بخش بود. جالب بودموقعی که خانم عکاس از من و همسری می خواست ژست های مختلف بگیریم ، نی نی هم کلی تکون می خورد... مامانی قربونت بره که تو هم ژست می گرفتی که تو عکسا خوشگل بیفتی، نیازی به ژست گرفتن نبود نفس مامان شما همینجوری هم حرف نداری... ان شااله وقتی به دنیا اومدی من و بابایی می بریمت آتلیه که عکس بندازی... دیگه ماه آخره و من و بابایی دوست داریم هرچه زودتر بیای پیشمون پسرک گوگولی من...  ...
10 شهريور 1392